شمس الدين حافظ
557
سفينه حافظ ( فارسى )
اگر چه خصم « 14 » تو گستاخ مىرود حالى * تو شاد باش كه گستاخيش عنان گيرد از آنچه در حق اين خاندان دولت كرد * جزاش در زن و فرزند و خانومان « 15 » گيرد خيال شاهى اگر نيست در سر حافظ * چرا بتيغ زبان عرصهء جهان گيرد زمان عمر تو پاينده باد كاين دولت * عطيهايست كه در كار انس و جان گيرد [ 1 ] قصيدهء پنجم - در مدح جلال الدين تورانشاه وزير شاه شجاع مراد ليست پريشان بدست غم پامال * چنان كه هيچكسم نيست واقف احوال شكسته خاطرم و تنگدل چو حلقهء ميم * خميده پشت و جفاديده گاه غصه چو دال تنم ز مويه « 1 » چو مو شد ز جور چرخ دغا « 2 » * دلم ز غصهء دوران و ناله شد چون نال « 3 » بداد آب رخم را بباد آتش غم * چو خاك راه شدم پست تا شدم پامال مرا قدى چو الف راست بود تا غايت * كنون ز غصهء ايام شد خميده چو دال فتاده سر بكمند و اسير و پادربند * بدست اندوه دوران بىوفا چو غزال منم اسير شده در كف غم ايام * چو تيهويى كه مقيد بود بمخلب « 4 » دال نصيبم از ستم چرخ جور شد شب و روز * نصابم از فلك سفله غصه شد مه و سال
--> ( 14 ) مراد از خصم ، دشمن ابو اسحاق ، يعنى امير مبارز الدين محمد بن مظفر مؤسس سلسله آل مظفر فارس است كه بالاخره « ابو اسحاق » را در سال 757 و يا 758 دستگير نمود و كشت ( 15 ) بعضى خانومان را تركيب و « خانمان » نوشتهاند . [ 1 ] پاورقى قصيدهء چهارم : اين قصيده در خلال سالهاى 749 تا 754 يعنى موقعى كه شاه ابو اسحاق مكرر از امير مبارز الدين شكست مىخورد سروده شده است ، و از قصايدى است كه خواجه حافظ در ايام جوانى و اوايل كار سروده و بعضى افراد بر برخى از نكات آن خردههائى گرفتهاند كه اگر هم بجا باشد بدليل آنكه هر هنرمندى در اوايل كار داراى لغزشهائى است مرتفع مىباشد . ( 1 ) گريه و زارى ( 2 ) دغا يعنى نادرست ، غدار و ظالم ( 3 ) نال يعنى نى ، لوله باريك و سست و ميان تهى ( 4 ) « مخلب دال » يعنى چنگال عقاب ، ناخن و داس .